مرضيه محمدزاده

1067

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

خلق در كوى تو جويند نشان از تو و ليكن * بىنشان تا نشوند از تو نجويند نشانى ما تو را ديده به چشم دل و در پرده‌ى غفلت * كه تو در افئده پيدايى و از ديده نهانى وه كه گر چشم حقيقت بگشائيم به رويت * همه جا وز همه سو در دل و در ديده عيانى سالكانت ز مجازند طلبكارِ حقيقت * غافل از اينكه حقيقت تو هم اينى و هم آنى جايى از نور تو خالى نبود در همه عالم * چون تو در قالب امكان ، مَثَل روح روانى پيش عشّاقِ تو ، چون ذكر خدا ذكر تو باشد * به كه از ذكر تو غافل ننشينند زمانى عاصيان را نبود ايمنى از قهر الهى * مگر از لطف تو آرند به كف خطّ امانى سخن آن به كه نگوييم در اوصاف كمالت * زانكه ما را نبود در خور مدح تو لسانى كى توانند خلايق سخن از فضل تو گفتن * مگر از فضل تو جويند لسانى و بيانى « 1 » * * * زنده‌ى جاويد كيست كشته‌ى شمشير دوست * كاب حيات قلوب در دم شمشير اوست گر بشكافى هنوز خاك شهيدان عشق * آيد از آن كشتگان زمزمه‌ى دوست دوست آنكه هلاكش نمود ساعدِ سيمين يار * باز به آن ساعدش كشته شدن آرزوست بنده‌ى يزدان شناس موت و حياتش يكيست * ز آنكه به نور خداش پرورش طبع و خوست غير خدا باطل است در نظر اهل حق * دعوى « إِنِّي أَنَا » « 2 » كاشف توحيد هوست آن شجرى را كه حق بهر ثمر پروريد * بانگ « أنا الحق » زند تا ابد از مغز و پوست دل چو ز خود غافل است عارف باللّه نيست * بر لب جو سال‌ها تشنه لب و آب جوست گوش دل مؤمن است سامع و صوت خدا * گرچه ز آواز خلق مُلك پُرازهاى هوست هر كه ز كوى مجاز پا به حقيقت نهاد * بر سرش از روزگار مخمصه‌ى « 3 » توبه توست عاشق وارسته را با سر و سامان چه كار * قصّه‌ى ناموس و عشق صحبت سنگ و سبوست عاشق ديدار دوست اوست كه هم چون حسين * ز روى رخسار او سرخ ز خون گلوست هر كه چو او پا نهاد بر سر ميدانِ عشق * بىسر و سامان سرش در خم چوگان چو گوست دوست به شمشير اگر پاره كند پيكرش * منّت شمشير دوست بر بدنش مو به موست گر به اسيرى برند عترت او دشمنان هرچه ز دشمن بر او دوست پسندد نكوست « 4 » * * *

--> ( 1 ) - همان ؛ غزل شماره 59 ، ص 224 و 225 . ( 2 ) - اشاره به آيه 30 سوره قصص : « إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ » منم خداى يكتا ، پروردگار جهانيان . ( 3 ) - مخمصه : رنج ، زحمت ، گرفتارى . ( 4 ) - شمع جمع ؛ غزل شماره 10 ، ص 145 و 146 .